. جهان علمي آموزش نيز بر گرفته از انديشه هاي عالماني است كه در عرصه ي علم و آموزش يه تحقيق ، تفحص ، و نظر دست مي زنند و بدين گونه با تحقيقات جديد خود نظرياتي جديد براي تسهيل امر آموزش ارائه مي دهند تا بتوانند دست رد بر سينه ي آموزش مستبد و منجمدي بزنند كه زائيده اش چيزي جز تحجر و عقب ماندگي نيست . جهاني كه ما در آن زندگي مي كنيم ، جهاني كه به دهكده ي جهاني تعبير شده است و سرعت اطلاعات و اكتشافات علمي و استخراج از منابع گوناگون در حوزه هاي گوناگون به سرعت نور شده است . چگونه مي تواند انديشه هاي آموزشي كه مربوط به سال ها قبل كه بينيانش بر (( ساكت باش )) (( صحبت نكن )) و از همه مهمتر تنبيهات فيزيكي كه فلسفه وجودي اش جز انتقال خشم و خشونت چيزي نيست به فرزندان امروزمان انتقال داد . فرزندي كه اساس باورهايش بر ديالوگ و گفتگو در فضايي آرام و بدون هيچ گونه اضطراب و تحميل باشد . در فضايي كه ديالوگ حاكميت دارد . تعامل و انتقال تجربه ، تحمّل يكديگر ، به تعليق درآوردن نظريات يكديگر و در نهايت احترام انساني و يادگيري در يكديگر تلفيق مي شوند و دكّان تحجر و تنبيه تعطيل مي شود . حتّي از معناي تنبيه هم آگاهي ندارند .

تنبيه نه به معناي ضربه ي فيزيكي بر كسي كه دوست دار دانش ، زيبايي و معناس وارد كردن . بلكه انتقال فهم و توليد دانش ، حتي نه ترزيق دانش . بلكه پرورش جهت كشف انديشه هاي نو و جديد منطبق با زندگي بشر امروزي و يا حتي بر اين باور و رسيدن كه كشفي بر آينده گاني كه پا به عرصه ي جهان نگذاشته اند . همه ي اين كشفيات در چهارچوبي صورت مي گيرد كه تساهل و تسامح ، گفتگو ، تعامل ، انتقال تجربه حاكميت داشته باشد . از بنياد مخاطب ما در جهان علمي آموزش كودك است . كودك در حركت و رشد مي باشد و جهان خاص خود را دارد . كودكان كه به لحاظ جاندار پنداري با لايه هاي عميق هستي در گفتگو و بازي اند و هم صحبت مي شوند و به همه جيز به شكل زنده نگاه مي كنند و از عروسك تا تابلو كلاس بر اين اساس بايد به تخيلات بچّه ها باور داشت و ايمان داشت كه تفكر زائيده ي تخيل است و اگر تخيلات به صورت نوشتار درآيد منجر به كشف جديد و انديشه جديد مي شود پس گفتگو جايگاه بهتري پيدا مي كند . كودكان به لحاظ پرسش و پاسخ فيلسوفند و به پرسش گري دست مي زنند و اگر اجازه ي پرسش گري به آن ها داده شود ، رغبت هاي جديدي نه تنها علمي بلكه مذهبي هم در آن ها يافت مي شود و رشد مي كند . كودكان براين باورند كه هر چه پيرامون آن هاست براي لذت و بازي آن ها آفريده شده است و جهان را جايي براي بازي و لذت مي پندارند . جغرافياي فكري آن ها تعبيرات خاصي از اشياء و پيرامون خود دارد با توجه به طبقه بندي رشد كودك از ديدگاه روان شناساني كه در زمينه كودك كار كرده اند مانند : پياژه – سن سيمون . كودكان پرسش ها و نگاه هاي عرفاني نيز همراه دارند . مولانا مي گويد : از كجا آمده ام آمدنم بهر چه بود . كودكان هم سئوال مي كنند : بابا – مامان خدا كجاست ، چرا درست شديم ، و در آخر چه مي شويم . در نتيجه گيري حاصل مي شود كودكان مي توانند هم نگاه شاعرانه ، پرسش فيلسوفانه ، نظر عاشقانه داشته باشند . چنين پديده اي كه نهايتاً مكاتب عرفاني در پي او بوده اند كه انسان به معصوميت كودكان و تجربه اي كه شهود به همراه دارد ، دست يابد . چگونه مي شود تنبيه فيزيكي كرد . به قول عيسي مسيح به معراج نتوان رفت الّا كه بايد كودك شد . در اينجا دو نوع گرايش در آموزش حاصل مي شود گرايشي كه تمركز گراست و ديگري تمركز زداست . يكي همگرا و ديگري واگرا ، آن كه مستبد و متحجر است . آنكه نو گرا و خوش انديش است .

يكي به نمره و ديگري به يادگيري ، آنكه انديشه را حبس مي كند و ديگري انديشه را آزاد و تخيل را به پرواز در مي آورد و صحنه ي گفتگو ، حرمت انساني انتقال تجربه و پذيرفتن يكديگر براي جهاني شاد و علمي فراهم مي كند .

دوران آموزشي كودكان را مي توان به سه دوره طبقه بندي كرد . آموزش كودكان دوران مقدّمه – دوران تعامل ، دوران عدم تعادل

در دوران مقدمه بيشتر كاركرد گفتاري ، نوشتاري ، ديداري و شنيداري است تا توازن اين چند قوا حاصل شود و كودك بتواند با راه اندازي اين قوا دست به تعادل بزند و به گونه اي به تعادل قوا تبديل شود ، بخواند ، بنويسد ، ببيند و گوش كند و با فيزيكي اين چنيني به معناي لازم دست يابد . در دوران تعامل كودكان براي دست يافتن به مضمون و معناي جديدي دست مي يابند و با كنار هم نهادن مقدمه و تعادل به يافته هاي جديدي در دوران عدم تعادل دست مي زنند يعني ، كشف خلاقيت در دوران عدم تعادل مي شود و خلاقيت صورت مي گيرد . مانند اين كه آسمان در شب چه رنگي دارد . آسمان جاي مشخصي ندارد در شب نور به چشم ها نمي رسد ، به همين علت سياه به نظر مي رسد ( خلاقيت )

پس آموزي براي كودكان بايد عيني و ملموس باشد . كودكان به تفكر منطقي يا انتزاعي نرسيده اند و لازم است ، جملات و واژه هايي كه براي كودكان به كار برده مي شود در زندگي روزمره آن ها آشكار باشد و با آن برخورد كنند و قابل لمس باشد . يعني تدريس ما به صورت كاربردي باشد و با زندگي و اطراف و پيرامون كودك عجين شده باشد .

در كل به اين باور مي رسيم كه بايد به دنياي رواني كودك ، وضعيت رشد بچه ها آگاهي و مطالعه داشته باشيم . مجال توليد انديشه و خلاقيت به كودكان داده شود . تدريس توامان با عنيبت بخشي باشد و صحنه ي تدريس فضايي از گفتگو و تعامل باشد . و به جاي تفكر همگرا اجازه ورود به تفكر واگرا و كثرت انديشه و تلقي بدهيم چرا كه روح تمركز گرايي با جهان علمي و آموزشي و حركت به تدريج آن داراي نوعي پارادوكس است . از اين جهت رويكرد ياد دهي – يادگيري به تمركز زدايي مي پردازد .

 

از آجرهايي كه به سويت پرتاب مي شود بنايي محكم بساز  .